تبليغاتX
به دیار عاشق بی عشق خوش آمدید
خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت...در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

 

پائولو كوئليو، يكي ‌از پرخواننده ‌ترين ‌، و تاثيرگذارترين نويسندگان ‌امروز است‌.
هيات‌ داوران‌ جايزه‌ي‌ بامبي‌ آلمان‌، سال‌ 2001
برخي‌ او را كيمياگر واژه‌هامي‌دانند و برخي‌ ديگر، پديده‌اي‌ عامه‌پسند. اما در هر حال‌، كوئليو يكي‌ از تاثيرگذارترين‌ نويسندگان‌ قرن‌ حاضر است. خوانندگان‌ بي‌شمار او از 150 كشور، فارغ‌ ازفرهنگ‌ و اعتقادات‌ خود، اورا نويسنده‌ي‌ مرجع‌ دوران‌ ما كرده‌اند. كتاب‌هاي‌ اوبه‌ 56 زبان‌ ترجمه‌ شده‌اند و جداي‌ ازآن‌ كه‌ همواره‌ در فهرست‌ كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ بوده‌اند، درتمام‌ ط‌ول‌ دوران ظهور او، مورد بحث‌ و جدل‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ قرار داشته‌اند. افكار، فلسفه‌ و موضوعات‌ مط‌رح‌ شده‌ درآثار او، بر ذهن‌ ميليون‌ها خواننده‌اي‌ تاثير گذاشته‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ يافتن‌ راه‌ خويش‌، و روش‌هاي‌ تازه‌ براي‌ درك‌ جهان‌ هستند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:20  توسط ۞ گمنام ۞ | 

شعری از کتاب

 « نامه‌ای برای تو»

 

روز، کاغذی سفید بر دیوار
ملافه‌ها، نامه‌های سفارشیِ به هم چسبیده‌اند
دستانم جرأت نمی‌کنند بگیرند
می افتند میان شک و اشک
خیلی وقت است مریضم
تبعید شده‌ام به زمستانِ اتم
هر روز صبح سوار بر یخ‌های قطبی
از خواب شما عبور می‌کنم
شهر، دو تکّه کاغذ پاره
نگهبان مرزی
گذرنامه‌ام را نگاه می‌کند
و دروازه به رویم بسته است
ساکن سرزمین سیاهم
حافظه‌ام ضعیف است
و جاذبه‌ام گیج می‌رود
میان مسافرخانه‌های پیر و
سکّوهای سرد.
میان موهام پرنده‌ای دارم
که می‌خواهم در بازار سیاه بفروشم
جار می‌زنم در کوی و برزن
اما کسی نمی‌شنود


در پیراهن پانزده‌سالگی‌ام گم شده‌ام
و بارش باران و سئوال و گلوله
تنهایی‌ام را شب‌ام را سوراخ می‌کند
من از خودم رفته‌ام
سر رفته‌ام
تمام تنم انگار تمام من با تنم
دستی به پشت‌ سر و دستی به دیوار انگار
میان سرم ردّ پایم گم شده انگار
تبعید شده‌ام به زمستان اتم و
دروازه‌های بسته.

 

سهراب رحیمی


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:42  توسط ۞ گمنام ۞ | 

تن خشک وتکيده ام در انتظار رويشی نو بود برای جاويد شدن .حسی غريب آشنا داشتم  در کوچه های دلوابسی ودلهره .شايد خواب بود شايد هم رويا.

حسی آتشين بود همچون گدازهء سربی.همچون بلوغ بود که فورانی به اعماق وجود وهستيم داشت.

در بيم و ترديد بودم که صاعقه ای آغشته به دست سرنوشت ساقه ام را در هم کوباند وبرقی بلوری مرا به باغچه ای با تک درخت نارنج و ياسی سبيد با بوی بهشتی آورد.

از بنجره ای مشرف به بهشت کوچکمان جام هفت سالهء نوشدارو را به کام تلخ و خشکم چون کويری که سالها سرود باران را در گوش زمان ميخواند و بيکبار اقبال همراهيش کرد رساندم.

عطشی جانفرسا بود که حتی فکر سيراب شدن هم آزارم ميداد.چگونه دانشمندی از علم سير شود؟چگونه کويری که سالهاست رنگ آب را نديده و سراب روياء در ذهن ميبروراند از لذت قطره های باران سير  شود؟چگونه عاشقی دلباخته با معشوق خود غريبی کند؟و چگونه درويشی زاهد از معبود خود سير شود؟

رقص باران را از شيشهء بخار گرفته ميديدم و با سر انگشتانم  حضور حادثه را نقش ميکردم چه بهار دلنشينی.بوی بهار نارنج مستم ميکرد و با بوی ياس به شب نشينيه شکوه ميرفتم.

زندگی ميکردم چون عاشق بودم و عشق می ورزيدم چون به زندگی ايمان داشتم .مرگ را حياتی تازه بود برای من ومن هيچ بودم برای تووتو خود من بودی .

اکنون من مانده ام و خاطراتی سبز از روئيدن و جوانه زدن.من مانده ام و لا نهء برنده ای که سالهاست آشيانه اش کمينگاهی برای عنکبوتی سياه شده.اکنون من مانده ام بی من همراه سايه ای که از من فرار ميکند .حتی سايه ...

حال ميخواهم چشمانم را به تو بله خود تو هديه دهم تا ببينی و بفهمی غم غربت را و بدانی هوای مسموم غربت نفس کشيدن را هم از من دريغ کرده.

چه آسان می انديشيدم و چه زيبا به قله ميرسيدم وچه راحت خاکستر نشين فردا های اينگونه شدم...

بلند شو که حادثه تو را ميخواند اينبار  صا عقه ای آغشته به دست سر نوشت لحظه را برای چه کسی رقم خواهد زد؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:29  توسط ۞ گمنام ۞ | 
 

قلبم برای انتقام گرفتن از من به شدت می تپد.

چشمانم برای آزاردادن من روزه سکوت می گیرد.

دستانم برای ناتوان کردن من بی جان می شوند.

وگامهایم برای همراهی دستانم می لرزند.

می بینی....؟!

وقتی تو نیستی

                خیلی تنهایم...

همه تنهایم می گذارند

                حتی خودم....

تنها روحم است که بامن است....

چون او هم باتوست

پس کاملا تنهایم

براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير

چه ساده يگانه شديم.

چه ساده دل و دينم را به دست تو دادم .

بي آنكه ديده باشمت يا حتي ... شنيدني در كار باشد .

بي انكه حتي ...

نمي دانم ! -

ماندم اين همه دوري و اين همه احساس

ماندم از كجاي اين بي سو آمدي

ديگر هيچ نمي دانم!

جز اينكه

هر چه از دلم مي خروشد و از نگاهم مي تراود ... عشق است و عاطفه

آنچه آرام و بي صدا بذرش در دلم پاشيدي

مي دانم .... مي دانم .... مي دانم كه مي خندي به عاشقانه هاي من

اما بخند !

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

مي دونين يه چيز اين دنيا بر خلاف چيزاي ديگش خوبه اونم اينکه آدما خيلي زودتر از اون چيزي که فکرشو مي کنن هويت خودشونو نشون ميدن

  بهم ثابت شد که ديگه به هيچ کي اعتماد نکنم و ديگه اينکه تو اين دنيا به اين بزرگي هيچ کي نيست که لياقت عشق و احساسمو داشته باشه ودر آخر

ديگر به هيچ كس اعتماد نمي كنم . ديگر براي هيچ كس درد دل نمي كنم. ديگر به هيچ چيز وهيچكس دل نمي بندم و اين را خودت به من ياد دادي

مي دونم تو هم باور نخواهي كرد ولي باور كن كه ديگر باور نخواهم كرد عشق را ديگر باور

نخواهم كرد محبت را....و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم كرد، زيرا ديگر اين قلب پاره

پاره تحمل ضربه ي ديگري را ندارد . به هر چه دل بستم به نوعي بامن به جدال برخاست و

آگاهانه يا ناآگاهانه مرا شكست.

و من به اين شكستن اعتراف مي كنم.

وقتي صادقانه و با پاكترين احساسات دل بستيم بدانيم كه شايد او صادقانه دل نبسته باشد.

و چه آسان تنها شدم و هيچ كس دل بر تنهايي ام نسوزاند.

و چه آسان سوختم و هيچ كس براي نجاتم نيامد....حتي تو

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:36  توسط ۞ گمنام ۞ | 

به هر کجا که می نوانستم، نگریسته ام

فقط برای یافتن راهی،

برای رسیدن به تو

که مجبورت کنم، دوستم بداری

و در خورشید در گردش بوده ام

در تعقیب تو

آیا نمی توانی ببینی که در حال دیوانه شدن هستم

برای یافتن راهی که به تو برسم،در تلاش هستم

آه ، نمی دانی که چه سخت تلاش می کنم

و تلاش و تلاش

چه باید بکنم

آیا باید آب از ماه بیاورم

آیا این کاری است که باید انجام دهم

که تو را وادار کنم که دوستم بداری

آیا باید ساحل را به دریا تبدیل کنم

این چیزی است که از من می خواهی

هر کاری که توانسته ام انجام داده ام

به جز آوردن آب از ماه

در عرش آسمان در جستوجو بوده ام

و سعی در ربودن ستارگان داشتم

تاقلبت را مغلوب سازم،

اما حتی این هم کافی نیست

و هر کتابی را می شناسم ورق زده ام

تنها برای یافتن واژه ای که،

دنیای تو را لمس کنم  و اندکی عشق، از تو بستانم

هر آنچه می توانم نثارت کنم،به تو تقدیم کرده ام

و نمی دانم، نمی دانم چه کاری باقی مانده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:34  توسط ۞ گمنام ۞ | 

یقین دارم
 می آئی، يقين دارم که می آئی.               زمانی که مرا در بستری سردی ميان خاک بگذارند، تو  می آئی يقين دارم که می آئی، پشيمان هم...

دو دستت، التماس آمیز، می آید بسوی من ولی پُـر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد. صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه، بفریادی مرا با نام می خواند و می گوئی که اینک من، سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد...

همه فریاد خشمت را، بجرم بی وفائی ها، دورنگی ها، جدائی ها بروی صورتم بشکن، مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم!

ولی چشمان پر مهری، دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند

لبلنی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند

دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکند نیست

که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گوئی

دودست کوچکش،    با پنجه هائی گرم و لغزنده،

میان زلفهای نرم تو بازی نمی گیرد پریشانش نمی سازد، هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد. زن کوچک چه خاموشست!

 

 

تو می آئی، زمانیکه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد، هراسان، هر کجا، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید، مبادا بر نگاه دیگر افتد.

دو چشم من ترا دیگر نمی خواند، بشوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جسنجو باشد، سراب آرزو باشد و لبهایت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد و عطر صدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد، محالست اینکه بتوانی، بر آن چشمان خوابده، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی، نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی بلبهایم کلام شوق بنشانی.

محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی،    برنجانی، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی.

تو می آئی یقین دارم       ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده برخاکست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد، بدیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش، نرم می لغزد.

جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو...

 

 

 

 

دگر آن دستها هرگز به آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد، دلی آنجا نمی بازد.

تو می آیی یقین دارم       تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس... آن گرما بجانم درنمی گیرد، بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد، اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد.

یقین دارم که می آیی. بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود        دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود       بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماماً معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی، بگلدان دل پاکیزه ی گرمم برویانند.

یقین دارم که می آئی، بیا،       تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد،  نگاهت غرق در اشک پشیمانی بروی پیکرم باشد،      دلت را جا گذاری شاید آنجا

                                                                              تا که سنگ بسترم باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:47  توسط ۞ گمنام ۞ | 

ای نگاهت تختی از مخمل و از ابریشم

 

چندوقتی است که هرشب به تومی اندیشم

 

به تو یعنی همان چشمه ی نور

 

همان سبز صمیمی ، همان باغ بلور

 

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

 

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

 

شبهی چند شبی مونس جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من افکار کسی در پی افکار من است

 

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده که از سادگیش

 

می توان یک شبِِ پی برد به دلدادگیش

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:42  توسط ۞ گمنام ۞ | 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم

مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم

مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم مي‌تونم رو شونه‌هات، دردامو با هق‌هقم خالي كنم

 مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخون

 مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره

مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده

 مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه

 مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

 مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني

مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن

 مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو ....... بخونن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:25  توسط ۞ گمنام ۞ | 

 

برای دانلود عکس رو آدرس زیر کلیک کنید

                                                                     دانلود

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 14:51  توسط ۞ گمنام ۞ | 
 

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني انتظار و

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني معني رنگين کمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

 

 

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني يک تيمم يک نماز

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد (ص) پا به راه

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون کندن بدست

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يک شقايق غرق خون

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يک تبلور يک سرود

عشق يعني يک سلام و يک درود

و عشق آمدني بود نه آموختني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 19:9  توسط ۞ گمنام ۞ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
آذر 1385
مهر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
مهر 1384
ساعت و شمارنده
پیوندها
مثل آرزو
یکی مثل خودم
تموم دلخوشیاش
عشق حقیقی
مسیح
بیرم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان